سلام، علت اینکه دیر به دیر آپ تو دی میشم، اینه که درسام عقبه و ایام امتحانام نزدیک! خیلی جالبه توی این ایام همه میرن کتابخونه یا تو خونه یا هرجای دیگه، بالاخره همه در حال خوندنن! همه داریم جون میکنیم که آخر ترم نتیجه خوبی بگیریم! برام خیلی جالبه، این امتحان چه نمیکنه با ما ها، کل زندگیمون و جوری برنامه ریزی میکنیم که به امتحانامون ضربه نزنه، وای ازون وقتی امتحانامون رو گند بزنیم، تا چند روز اعصابمون که خورده، قیافمون میشه مثل ابولهول، خدا نکنه یکی به پرو پامون بپیچه، اونوقته یه بلایی به سرت میاریم که تا چند وقت دیگه طرفمون نیاد .... ولی نمیدونم چرا این حالت فقط درسال دو بار اتفاق میفته، دیگه فوقش چهاربار اتفاق بیفته، ولی هر روز امتحان داریم، شاید تو 365 روز سال هزار تا امتحان میدیما ولی عمرا حالمون مثل این ایام نمیشه!
این پست دل نوشته ای بیش نیست، که خواهشا با عقل نخونیدش!!!
تو پست دیدار از دل خونیم یه چیزایی نوشتم، ولی خب چه کنم که اگه خون تو دلم نباشه، نمیشه زنده موند، ولی همیشه هم مینالم از اینکه دلم خونه! نمیدونم چه کنم خسته شدم، تا دیروز دنبال رفیقی میگشتیم که رفاقتمون برای رسیدن به خدا باشه، بعد اینقدر به هم وابسته میشدیم که دوری خیلی سخت میشد! اما دیروز شنیدم که از آیت الله بهجت پرسیدن که علتش چیه که بعضیا علاقه زیادی به هم پیدا میکنن؟ البته سوال درباره هم جنس ها بود! آقا بعد از چند لحظه سکوت جواب داد: به خاطر خالی بودن قلبشون از یاد خدا!!!!!!!!!!!!!!! تازه این خوبشه، شبیه همین سوال رو از آیت الله خوشوقت پرسیدن، ایشون جواب داد: امکان داره به خاطر علایق جنسی باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا رحم کنه، من که نفهمیدم کجای زندگی رو باید بگیرم، هرجاشو میگیرم میبینم یه جا دیگش داره در میره، یا اینکه فکر میکنم درست گرفتم، غافل از اینکه دقیقا همون جایی رو گرفتم که نباید بگیرم! اینم شده داستان زندگی ما! با یکی دوست میشی که دم از خدا میزنه، بعدش میگی خب حتما آدمه خوبیه، یه مدت که میگذره میبینی که هرجا که به بضررشه هیچ کس رو نمیشناسه حتی خدا! به رفقایی که واقعا خوب هستن نگاه میکنی، میبینی که مشکلی نداره، ولی آیا رابطه من با اون هم مشکلی نداره؟! الان دقیقا مثل خر تو گل گیر کردم، هه! به قول یکی از بچه ها: بلا نسبت خر!
فکرشو کن بری یه جا عضو بشی واسه اینکه تو زندگیت برنامه داشته باشی و مقید به قوانین بشی و از این جور چیزا! اونوقت تو همونجا قانون رو همه پیاده بشه به جز رییس رئسا! تازه قوانین خدا که هیچی، اصلا موضوعیت نداره!
تا حالا شده نگران یه امتحان باشی، کنکور، امتحان ورودی، یا هر امتحان دیگه؛ تا حالا حواسمون بوده که هر روز چندین امتحان خدا از ما میگیره؛ ما خلق شدیم که به کمال برسیم، مگه غیر از اینه؟ کجای راه رسیدن به کمال هستیم؟ اصلا تو راه رسیدن به کمال هستیم، یا و... ؟ اینجاست که شاعر میگه محور هستی و نیستی و نیکی و پلیدی و همه و همه خداست، و دیگر هیچ ...
تازه برخلاف اون که تو بچگی بهمون می گفتن تو قیامت اولین سوال از نمازه، اولین سوال درباره خداست!
بازم اون راننده کامیونایی که پشت ماشینشون مینویسن:
« فقط خدا »
یادم میاد یه بار به استاد مشاورم گفتم: « استاد برس به داد این دل خسته! » ایشون گفتن: « دل شما که خداییه و خستگی توش معنا نداره » زرشک، بنده خدا استاد فکر کرده من کی هستم، غافل از اینکه ...................
برام دعا کنید
خیلی جالبه، یه عده از هم وطنا که با هم توی یه جا زندگی می کنیم، معمولا وقتی بحث از اونور آب میشه، همش به به و چه چه که اونوریا چقدر تمیزن و چقدر با فرهنگن، بدون اینکه فکر کنن فرهنگ چیه؟! مگه فرهنگ غیر اینه که خودت آشغال نریزی تا وطنت تمیز باشه، مگه غیر اینه که توی رانندگی، قوانین رو رعایت کنی، بابا باشه دست فرمون تو عالیه و ردخور نداره ولی درباره ماشین جلویی چقدر می دونی؟! حداقل به فکر خودت باش! راستی چند روز قبل یه فیلم از جکی چان دیدم که توی فیلم یکی فیلتر سیگارش رو روی زمین انداخت و جکی چان فیلتر رو برداشت و داد بهش و گفت بهتر نیست بندازی توی سطل آشغال! حالا فیلتر و بی خیال ولی آخه با انصاف جعبه پیتزا رو که دیگه رو زمین نمیندازن و خیلی مثالای دیگه؛ همه این کارا رو می کنیم آخرش میگیم این کشور ما داریم! اونوریا شاه کارن
اینم جالبه بعضیا همه این حرفا رو قبول دارن ولی میگن چه فایده ای داره من بهش عمل کنم، وقتی هیچکس عمل نمیکنه؟! آخه هم وطن تو که مسلمونی و میدونی پیامبر (ص) چیکار کرد. مگه اونوقت تو مکه چند نفر مسلمون بودن که پیامبر (ص) به اسلام عمل می کرد و تبلیغ هم می کرد؛ حالا اون پیامبر بود و اون کار بزرگ رو کرد، نمی خواد منو تو یه کار اونجوری کنیم، از همین جا شروع کنیم کافیه، فکر نکنم درست رانندگی کردن و پوست پفک رو تو آشغالی انداختن و خلاصه فرهنگ داشتن کار سختی باشه! آخه من چی بگم، پشت چراغ قرمز وایمیسته ها ولی زورش میاد پشت خط ایست وایسته! حتما باید بره یه متر جلوتر از خط عابر پیاده؛ آخه تو که سی ثانیه پشت چراغ قرمز وایمیستی، چی میشه اون سه ثانیه آخر هم وایستی؟!
به امید ایرانی سرشار از مردمانی با فرهنگ
من پُر از درد، قدم زنان در پیاده رویی شلوغ اما سرد، با چشمانی دوخته به سنگ فرش ها، در حال زندگی کردن بودم که ناگهان یک جفت پای آشنا، وارد دایره دیدم شد، که باعث توقف حرکت پاهایم شد و ناخواسته بافتن سنگ فرشها به اتمام رسید و با چشم های بسته، زاویه دیدم را به موازات سطح زمین رساندم، بعد از کنار رفتن پلکهایم چهره آشنایی را دیدم، با لبانی همراه لبخند و چشمانی پُر از برق جذاب! ناگهان دستم به سویش دراز شد و او هم با دستان سردش آنچنان دستم را فشرد که در قلبم احساس گرما کردم، کلی خوشحال از این گرما در هوای سردِ پیاده رو شدم که حتی بعد از رفتنش از کنارم، باز هم احساس گرما می کردم. بعد از گذراندن چند سنگ فرش احساس درد شدیدی در قلبم کردم! یاد حرف همون شخص دوست داشتنی افتادم که می گفت: « خون هم گرم است»! تازه متوجه شدم که قلبم غرق خون شده! دیگه نمیدونستم چی کار کنم، با قلبی پر از گرما به گذر از سنگ فرش ها ادامه دادم و مدام به این فکر می کردم که چه کنم با این دلِ خونی؟! دلی که همیشه به دنبال این بود که دل کسی رو اینجوری گرم نکنه، ولی بازهم با این حال در گذر زمان، دلِ خیلی ها رو گرم کرد و شدّت گرمای آنها آن قدر بود که فقط با فشردن دست، این گرما به دلِ منم سرایت کرد و حالا همه جا رو قرمز می بینم و دیگه زندگی برام لذت بخش نیست، حداقل تا وقتی که کشتی قلبم، سرگردان روی خون به این و آن سو می رود و فقط خدا می تونه که این کشتی رو حفظ کنه و به خشکی برسونه. از تویی که این رو خوندی خواهش می کنم که اگه کسی دلت رو خونی کرده ببخشش، چون اونم حتما دلش خونیه، فقط چون مقصّر بوده نتونسته ازت عذرخواهی کنه و یه جوری دلت رو آروم کنه. دستم به دامنت خدا! راستی خدا دمت گرم که چنین جایی هست که راحت بتونی حرفاتو بزنی و مثل حضوری حرف زدن نیست که چون صورتت رو می بینن نتونی حرفا تو بزنی، یا مثل کاغذ نیست، چون خیس میشه و بازم همشو نمی نویسی.
الحمد لله
روایتی از پیامبر صلی الله علیه و آله شنیدم که می فرمودند: خداوند در هیچ روزی به اندازه روز عرفه بندگان را از آتش دوزخ نمی رهاند. یه کم ذهنم و مشغول کرد که یعنی خدا امروز حتی بیشتر از شبای قدر بندهاشو می بخشه؟! نمی دونم چی بگم خلاصه برام خیلی جالب و حتی عجیب بود.
این روایت باعث شد تا یاد شب 19 رمضان بیفتم که خدا بهم توفیق داده بود و توی حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بودم، فکر کنم اون شب آقای بوشهری سخنران بود، یادم میاد که وسط حرفاش گفت: « یه چیز میگم به عنوان تحفه امشب » بعد شروع کرد درباره مادر و دلسوزی مادر صحبت کرد، که حتما همه تو زندگیشون این تجربه رو داشتن، حالا مقایسه کنید که مادر 9 ماه شما رو با خودش همه جا برده، همه چیز بهتون داده، حتی از خونش! بعدش شما شدید پاره تن مادر، حالا حساب کنید که خدا که بهتون زندگی رو داده و شما رو از نیستی به هستی رسونده، چقدر دوستون داره، خلاصه میگم که توی این روز عزیز وقتتون رو زیاد نگیرم، هر کسی می فهمه که خدا دلسوز تر از مادره، ولی خیلیامون بهش توجه نداریم. (راستی این مقایسه رو هم آقای بوشهری توی ذهنم انداخته بود!)
پس امروز بریم پیش کسی که بیشتر از همه دوستمون داره، به پاش بیفتیم که ......
اگه تونستید برای منم دعا کنید
یا علی
آخه برای چی یه جوون توی این دوره زمونه باید به خونه رفتن علاقه داشته باشه؟ یا حداقل از خونه رفتن بدش نیاد؟ چه انگیزه ای میشه برای منِ جوون باشه تا برم خونه؟ حرف زدن با اعضای خانوادم؟ در کنار هم بودن؟ با هم یه وعده غذا خوردن؟ چی می تونه باشه یکی به من بگه!
آخه تو این زمونه که همه دنبال کار هستن تا زندگی بهتری داشته باشن، ولی وجدانن زندگی شون رو یادشون رفته و فقط کار می کنن، آخه برای چی امثال من باید برن خونشون وقتی میتونن جای دیگه ای باشن؟ آخه الان توی معمول خونه ها حرف زدن که تعطیله، چون پدرا یا خونه نیستن یا دارن اخبار نگاه میکنن! مادرا هم که نمیتونن جای پدر رو بگیرن، حالا برفرض که یکی با مادرش راحت تره، مادرا هم یا دارن فیلم نگاه میکنن یا آشپزی می کنن، یا نظافت خونه یا خواب! خدا خیرشون بده اگه نبودن می مردیم! ولی الانم روحمون داره جون به لب میشه، بعضی وقتا میگیم بریم خونه حداقلش با همیم، بعدش میریم خونه میبینیم که در کنار هم هستیم ولی با هم نیستیم! بعدش میگیم ای کاش نمیومدم تا اینجوری نمیشد و میگفتم که الان نمیشه باهم باشیم؛ بعضی وقتا هم به امید اینکه در آغوش گرم خانواده سر سفره باشیم و لذت ببریم میریم خونه، که یا سفره ای در کار نیست یا اگه هم هست، افراد خانواده نیستن! البته بی انصافی نشه بعضی وقتا هم نمیدونم چی میشه که هم سفره هست هم افراد خانواده! ولی خب بالاخره سر سفرست و نباید جیکت دربیاد! بعد از سفره هم که هرکی میره پی کار خودش! بعدش هم که جامعه رو آسیب شناسی می کنن و میگن به خاطر فاصله جوونا از خانواده ها این همه مشکل داریم، قبول! ولی یکی هم بگه من نوعی برای چی باید برم خونه وقتی میتونم با رفقام توی یه خونه مجردی عشق دنیا رو کنم؟! همیشه سعی کردم به خودم بقبولونم که خونه یه چیز دیگست ولی هیچ وقت نتونستم، اگه میتونید کمک کنید بسم الله، شاید به درد خیلی از جوونا بخوره
انتظار آدم رو پیر می کنه! جمله ای که اول اخبار شبانگاهی گفته شد و باعث این پست شد. توی زندگی انتظارهای زیادی باید بکشیم ولی هرچقدر اون شیء بزرگتر و با ارزش تر باشه، انتظار براش سخت تره! یکی منتظر جواب خواستگاریشه و داره جونش بالامیاد، یکی منتظر جواب کنکورش بیاد، که خوش به حالش و انتظارش سر اومد، یکی منتظر برگشتن داداشش به حالت قبلیه، که کور خونده، چون داداشش همون قبلیِ فقط اون نشناخته بودش و حالات خودش عوض شده و گرمِ و حالیش نیست! ولی بالاخره اونم منتظره و کلی زجر میکشه، یکی هم چون میدونه چند ساعت دیگه قرارِ اعدام بشه، تقریبا نصفه موهای سیاهش سفید میشه، یکی هم منتظر استاد مشاورشه تا تکلیفش مشخص بشه، که اونم داره جونش بالا میاد! و کلی از این یکی ها!!!
خیلی ها هم منتظرِ آقامون هستن که نمی دونم اونا چی می کشن، من که فعلا تو انتظار آدم شدنم گیر کردم چه برسه به انتظار برای آمدن کسی که .........
< اللهم عجل لولیک الفرج >
یادم میاد که چند وقت پیش داشتم با یکی درباره مسائل اعتقادی صحبت میکرد، که نه نماز می خوند، نه روزه می گرفت نه هیچ نوع کار دیگه! تموم حرفش این بود که چرا باید نماز بخونیم؟! اصلا خدا رو درک نمیکنم؟! خدا کیه؟! من کیم؟! اینجا چیه؟! کجا میریم؟!!! و خیلی سوال دیگه؛ حالا با اون بحث کاری ندارم
ولی دیشب داشتم یه کتاب اعتقادی می خوندم، توش نوشته بود که عقل حکم میکنه به دفع ضرر، حتی اگه فقط احتمال ضرر هم وجود داشته باشه + عقل حکم میکنه به اینکه از خدا سپاسگذار باشیم و ازش تشکر کنیم، چون اگه نکنیم حق خدا رو ضایع کردیم که اصلا کاری خوبی نیست و جیزه!
بعدش فکرم مشغول اون بحث شد، که نماز خوندن مگه غیر از تشکر از خداست، یا اینکه اونی که نماز نمیخونه چون نمیتونه بفهمه برای چی باید نماز بخونه، چه کار جالبی می کنه! به خدا اعتقاد داره ولی چون نمیتونه درکش کنه، بی خیال همه چی میشه!!!
این واسم عجیبه که نویسنده اون کتاب مرحوم مظفر (ره) هستش که تو دنیای شیعه خیلی بزرگه! پس احتمال اشتباه نوشته اون کتاب خیلی کم میشه! چند تا حالت دیگه میمونه: یکی اینکه اون شخص اصلا عقل نداره! یا اینکه عقل داره و ازش استفاده نمیکنه!
به هرحال برام هنوزم عجیبه که چرا کسی که عقل داره، به عقلش گوش نمیده؟! یه دفعه عقل نمیدونه باید چیکار کنه، یه بار هست که بهت میگه چیکار کن، ولی به عقل خودت هم اعتماد نمیکنی!
اااااااااااااااااااه بیخیال اعصابم رو ریخت بهم
دوستون دارم!
دیروز یه پیام بازرگانی دیدم، که خیلی جالب بود، البته همچین بازرگانی هم نبودا! ولی خیلی جالب بود!
امروز داشتم فکر می کردم که هیچ کس لخت مادرزاد از خونه بیرون نمیاد، یا مثلا هیچ آدم عاقلی خونش رو آتیش نمیزنه، یا اینکه عمرا کسی رو پیدا کنی که با زحمت یه ال سی دی خریده باشه و بعدش با کله بره تو ال سی دی و به باد فنا بِدَتِش! و کارای دیگه که کسی انجام نمیده؛ فکر کنم همه این رو قبول داشته باشین که این کارا رو هیچ آدم عاقلی تو زندگیش انجام نمیده، ولی خیلی ها رو هممون میشناسیم که کارایی رو انجام میدن، که به نظر نمیاد کار خوبی باشه! مثلا یکی میره سیگار میکشه! یکی قلیون میکشه! یکی با جنس مخالفش دوست میشه! یا هرچیزه دیگه؛ غافل از اینکه همین سیگار یا قلیونی که خیلیا میکشن و باهاش حال می کنن، مثل آتیش زدن خونشونه! با این فرق که آتیش زدن زودتر اثر میذاره این دیرتر. اصلا بی خیال این تشبیها، میرین سر اصل داستان، اون کارا رو هیچ کس انجام نمیده، چون یا فکر میکنه بده، یا چون به خودش ضرر میزنه یا هر دلیل دیگه ای؛
راستی معمولا کسایی که سیگار یا قلیون یا رابطه با جنس مخالف دارن، از خانواده هاشون پنهان می کنن، درسته؟! میشه پیش خودتون به این سؤال جواب بدید که چرا از خانواده هاتون پنهان می کنید؟ اگه این کار هیچ مشکلی نداره برای چی پنهانش میکنید؟ اگه هم که مشکل داره چرا انجامش میدید؟
البته بعضیا رو خارج کنم که برای کارشون دلیل دارن ولی چون خانواده منطقیی ندارن نمیتونن، به خانوادهاشون چیزی بگن! ولی معمول خانواده ها منطقی هستن دیگه، اگه جواب این سؤالا رو دارید که خوشبحالتون وگرنه ...
