سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
باغ زندگی
باغ زندگی
سبحان[54]
باغچه ای پر از خالی !

همه چیز از اراده امام (ره) شروع شد که تصمیم گرفت، جمهوری اسلامی برپا کند، ظاهرا مردم هم از خدا خواسته بودند و منتظر یه جرقه، بعد از روشن شدن جرقه، صفحات تاریخ ورق خود تا زمانی که تمام بازاری ها اعتصاب کرده بودند، آنهام اعتصاب تمام و کمالی که حدود سه ماه طول کشید، الآن هم تو اروپا به خصوص یونان اعتصاب ها شروع شده، اما ما در ایران کسی مثل امام (ره) را داشتیم که همچون شمع سوخت، ولی در میان این همه بود و نبود، مگر همچون امامی می توان یافت، که اگر یافت شود قطعا نتیجه خواهد داد؛ بعد از جریان اعتصاب ها، آقا مصطفی خمینی (ره) را به شهادت رساندن و امام (ره) در آن وقت فرمودند که این عمل دشمنان به سود آنها نخواهد بود که اینچنین شد و قیام مردم قم در صفحه ای از صفحات تاریخ نگاشته شد، سپس بعد از آن واقعه خونین، در هر 40 صفحه از تاریخ یک صفحه به رنگ قرمز بود که از تبریز شروع شدو ادامه یافت تا اینکه بالاخره رژیم ستم شاهی به معنای حقیقی کلمه نابود شد و در نتیجه طفلی با نام جمهوریِ اسلامیِ ایران به دنیا آمد که وقتی این طفل دوساله شد مثلا بزرگان غربی عزم نداشته خود را جزم کردند که این طفل تازه به دوران رسیده را از پای در آورند، آنهم با تمام وقاحت، اما به یاری خداوند، آن طفل دوساله بعد از حدود هشت سال تحمل فشار، توانست دست به کاری عظیم زده و به تنهایی جلوی چنیدن ظالمِ زورگو مقاومت کند و حتی یک قدم هم از اهداف خویش کوتاه نیامده، اما آن نامردان بعد از نتیجه نگرفتن از حمله نظامی، دست به حمله فرهنگی زدند که متأسفانه در این مورد موفق تر بودند ولی بازهم نتیجه نخواهند گرفت، چون امثال شهید دکتر احمد رحیمی که به خاطر مختلط بودن کلاس ریاضی و به وجود آمدن موقعیت گناه به معلم و مدیر خود اعتراض می کند، هنوز در این مملکت هستند، هنوز کسانی هستند که حاضر باشند همچون شهید رحیمی به خاطر اینکه در موقعیت گناه قرار نگیرند، درس ریاضی را غیر حضوری بخوانند، هنوز کسانی مثل عباس بابایی هستند که به خاطر آلوده بودن فضای خوابگاه، به خودشان سختی دهند و حتی اگر شب خوابشان نبرد در محوطه دانشگاه ورزش کنند، آنهم با نیت فرار از شیطان! و همچنین هنوز کسانی هستند که حاضر می شوند خوابگاهی که کلی طرفدار داشت رو به خاطر اینکه به خوابگاه دختران دید داره، رها کنند و همچون شهید بابائی سختی بکشند، غربی ها به خاطر خورده شدن ساندویچی که قرار بود در کتاب رکوردها ثبت بشه، در یکی از پارکهای تهران، اونم قبل از اینکه به اون اندازه برسه که بتونه تو کتاب رکودها ثبت بشه، فکر می کنند که ما گشنه و ندیده ایم! ولی خبر ندارن که هنوز هم امثال شهید مهدی زین الدین داریم که وقتی در شب عملیات وارد سنگر می شه اونم در حالی که هیچ کس صورت او را ندیده و تقاضای یک لقمه نون وپنیر می کنه، ولی یافت نمیکنه، صدایش در نمی آید و می رود، آنهم در حالیکه افراد داخل سنگر از صدایش فهمیده بودند که مدت بسیار زیادی است که چیزی نخورده، آره ما کسایی نیستیم که به خاطر یک ساعت دیر شدن غذا، صدایمان در بیاید،چه برسه به اینکه به خاطر یه کیک و ساندیس ساعت ها راهپیمایی کنید! الگوی ما امثال شهید زین الدین هستند که در صورت نبودن غذا هم صدایشان در نمی آید؛ راستی امام (ره) بعد از شهادت پسرش گفت که این ترور ها جلوی مارا نمی گیرد، مقام معظم رهبری هم در سخنرانی هایشان این نکته را گفتند، دانشجو ها هم که با تقاضای تغییر رشته این سخنان رو به مرحله عمل رسوندن، وجدانا هر !!!آدمی!!! بود می فهمید که این مورد جواب نمیده که هیچ، بلکه به ضررش هم هست! البته هر آدمی!!!!!!!!!


در نهایت هم با تمام وجود می نویسم:


وطنم پاره تنم      ای زادگاه و میهنم         برخاک تو بوسه می زنم ایران



نوشته شده در تاریخ شنبه 22/11/90 توسط سبحان

سلام، علت اینکه دیر به دیر آپ تو دی میشم، اینه که درسام عقبه و ایام امتحانام نزدیک! خیلی جالبه توی این ایام همه میرن کتابخونه یا تو خونه یا هرجای دیگه، بالاخره همه در حال خوندنن! همه داریم جون میکنیم که آخر ترم نتیجه خوبی بگیریم! برام خیلی جالبه، این امتحان چه نمیکنه با ما ها، کل زندگیمون و جوری برنامه ریزی میکنیم که به امتحانامون ضربه نزنه، وای ازون وقتی امتحانامون رو گند بزنیم، تا چند روز اعصابمون که خورده، قیافمون میشه مثل ابولهول، خدا نکنه یکی به پرو پامون بپیچه، اونوقته یه بلایی به سرت میاریم که تا چند وقت دیگه طرفمون نیاد .... ولی نمیدونم چرا این حالت فقط درسال دو بار اتفاق میفته، دیگه فوقش چهاربار اتفاق بیفته، ولی هر روز امتحان داریم، شاید تو 365 روز سال هزار تا امتحان میدیما ولی عمرا حالمون مثل این ایام نمیشه!



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28/10/90 توسط سبحان

این پست دل نوشته ای بیش نیست، که خواهشا با عقل نخونیدش!!!


تو پست دیدار از دل خونیم یه چیزایی نوشتم، ولی خب چه کنم که اگه خون تو دلم نباشه، نمیشه زنده موند، ولی همیشه هم مینالم از اینکه دلم خونه! نمیدونم چه کنم خسته شدم، تا دیروز دنبال رفیقی میگشتیم که رفاقتمون برای رسیدن به خدا باشه، بعد اینقدر به هم وابسته میشدیم که دوری خیلی سخت میشد! اما دیروز شنیدم که از آیت الله بهجت پرسیدن که علتش چیه که بعضیا علاقه زیادی به هم پیدا میکنن؟ البته سوال درباره هم جنس ها بود! آقا بعد از چند لحظه سکوت جواب داد: به خاطر خالی بودن قلبشون از یاد خدا!!!!!!!!!!!!!!! تازه این خوبشه، شبیه همین سوال رو از آیت الله خوشوقت پرسیدن، ایشون جواب داد: امکان داره به خاطر علایق جنسی باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


خدا رحم کنه، من که نفهمیدم کجای زندگی رو باید بگیرم، هرجاشو میگیرم میبینم یه جا دیگش داره در میره، یا اینکه فکر میکنم درست گرفتم، غافل از اینکه دقیقا همون جایی رو گرفتم که نباید بگیرم! اینم شده داستان زندگی ما! با یکی دوست میشی که دم از خدا میزنه، بعدش میگی خب حتما آدمه خوبیه، یه مدت که میگذره میبینی که هرجا که به بضررشه هیچ کس رو نمیشناسه حتی خدا! به رفقایی که واقعا خوب هستن نگاه میکنی، میبینی که مشکلی نداره، ولی آیا رابطه من با اون هم مشکلی نداره؟! الان دقیقا مثل خر تو گل گیر کردم، هه! به قول یکی از بچه ها: بلا نسبت خر!


فکرشو کن بری یه جا عضو بشی واسه اینکه تو زندگیت برنامه داشته باشی و مقید به قوانین بشی و از این جور چیزا! اونوقت تو همونجا قانون رو همه پیاده بشه به جز رییس رئسا! تازه قوانین خدا که هیچی، اصلا موضوعیت نداره!


تا حالا شده نگران یه امتحان باشی، کنکور، امتحان ورودی، یا هر امتحان دیگه؛ تا حالا حواسمون بوده که هر روز چندین امتحان خدا از ما میگیره؛ ما خلق شدیم که به کمال برسیم، مگه غیر از اینه؟ کجای راه رسیدن به کمال هستیم؟ اصلا تو راه رسیدن به کمال هستیم، یا و... ؟ اینجاست که شاعر میگه محور هستی و نیستی و نیکی و پلیدی و همه و همه خداست، و دیگر هیچ ...


تازه برخلاف اون که تو بچگی بهمون می گفتن تو قیامت اولین سوال از نمازه، اولین سوال درباره خداست!


بازم اون راننده کامیونایی که پشت ماشینشون مینویسن:


« فقط خدا »



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 6/10/90 توسط سبحان

یادم میاد یه بار به استاد مشاورم گفتم: « استاد برس به داد این دل خسته! » ایشون گفتن: « دل شما که خداییه و خستگی توش معنا نداره » زرشک، بنده خدا استاد فکر کرده من کی هستم، غافل از اینکه ...................


برام دعا کنید



نوشته شده در تاریخ دوشنبه 5/10/90 توسط سبحان
نظرات ()

یه بنده خدا بود که مشهد زندگی میکرد، وسطای تابستون بود که یکی از دوستاش رفت خونشون؛ یه چند روزی موندن و کاراشون رو کردن، بعدش حدود ساعت 11 صبح راه افتادن به سمت تهران. اون مشهدیه بعد از حدود یک ساعت بهشون زنگ میزنه و میپرسه: کجایید؟ میگه حدودا 50 تا از شهر خارج شدیم! مشهدیه میگه: برگرد که کار خیلی مهمی باهات دارم. دوستش میگه: بی خیال بابا فردا کلی کار دارم! تلفنی بگو خب. مشهدیه میگه: نمیشه باید برگردی! خلاصه از اون انکار و از مشهدیه اصرار! بالاخره میگه باشه برمیگردم، اونوقت تو هوای گرم تابستون، با خانواده، اونم با ماشین بدون کولر برمیگرده و زنگ خونه رو میزنه و دوستش میاد پایین، بعد شگفت زده دوستش و نگاه میکنه و منتظر اون کار مهمه که باعث شده این همه راه رو توی این گرما برگرده! اون وقته که مشهدیه از ته دلش میگه: « دوست دارم » وای وای، اون موقعست که دوستش با تمام عصبانیت میگه: همین؟! مشهدیه با کلی ذوق میگه: آره دیگه، مگه کم چیزیه! جدا اگه من به جای اون دوستش بودم، به خانوادم میگفتم که برن تو ماشین بشینن، بعدش مشهدیه رو تا میخورد، میزدم! اینقدر میزدمش که دیگه کلمه دوست دارم رو نتونه بگه! اگه شما بودید چی کار میکردید؟؟؟!!!!


حالا اهل سنت میگن که پیامبر (ص) 120000 نفر رو توی اون صحرا نگه داشته تا بگه که علی رو دوست داره، تازه بعدشم همه میان و به حضرت علی (ع) تبریک میگن و ماچ میدن و بوسه میگیرن! دمشون گرم چه صبری داشتن!



نوشته شده در تاریخ شنبه 3/10/90 توسط سبحان

عکس

دانلود